زندگی می کنم با تو، اینجا ...
loading...

زندگی می کنم با تو، اینجا ...

بازدید : 0 دوشنبه 4 بهمن 1395 زمان : 16:49


روانشناسی، عشق من
مشاوره، تمام هوش و حواس من
تنها به یک دلیل زنده ام
که در راه عشقم رو به اوج پا نهم
دگر چیزی از این دنیا نمی خواهم
تنها دلیل نفس کشیدنم را یافته ام
اگر به هدفم نرسم، همان بهتر که بمیرم

Let's block ads! (Why?)


مطالب رزسایت
بازدید : 0 دوشنبه 4 بهمن 1395 زمان : 12:41

این روزها
این واژه های همیشه ناصبور
عجیب عطر نام تو را گرفته اند
و نمی دانم
تو وقت و بی وقت
در بغض بنفش من چه می کنی؟
برای من
که حسرت روییدن در آغوشت را 
به قعر دلتنگی زمین سپرده ام
بگو امروز 
چندم این ماه بی قرار است
و تو
کجای صبر خدا ایستاده ای
که دست خیس گریه هم
به بلند شانه هایت نمی رسد؟

مهتاب سالاری


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، مهتاب سالاری
برچسب‌ها: مهتاب سالاری , ناصبور , عطر نام تو , بغض بنفش , قعر دلتنگ

Let's block ads! (Why?)


مطالب رزسایت
بازدید : 0 دوشنبه 4 بهمن 1395 زمان : 12:40


روانشناسی، عشق من
مشاوره، تمام هوش و حواس من
تنها به یک دلیل زنده ام
که در راه عشقم رو به اوج پا نهم
دگر چیزی از این دنیا نمی خواهم
تنها دلیل نفس کشیدنم را یافته ام
اگر به هدفم نرسم، همان بهتر که بمیرم

Let's block ads! (Why?)


مطالب رزسایت
بازدید : 0 يکشنبه 3 بهمن 1395 زمان : 18:09

در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زیر یک سنگ کبود
 دردل خاک سیاه
 می درخشد دو نگاه
که به ناکامی ازین محنت گاه
 کرده افسانه هستی کوتاه
باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
 سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین همه سال
دور از این جوش و خروش
می روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا
کشم چهره بر آن خاک سیاه
وندرین راه دراز
 می چکد بر رخ من اشک نیاز
 می دود در رگ من زهر ملال
 منم امروز و همان راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
 من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز
بینم از دور در آن خلوت سرد
در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی
ایستادست کسی
روح آواره کسیت
پای آن سنگ کبود
که در این تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود
می تپد سینه ام از وحشت مرگ
 می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت
مانده ام خیره به راه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه
شرمگین می شوم از
وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهایی خویش
شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است
شاید این بندی صحرای عدم
با منش سخن است
من در این اندیشه که این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در
بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
 که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه
خنده ای می رسد از سنگ به گوش
سایه ای می شود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه می خندد و
می بینم وای
مادرم می خندد
مادر ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم
 وین چه عشقی است بزرگ
که پس از مرگ نگیری آرام
تن بیجان تو در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان می بخشد
قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان
می بخشد
شب هم آغوش سکوت
می رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
 باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
 همه ذرات وجودم فریاد

فریدون مشیری


برچسب‌ها: فریدون مشیری , سرو , خیره به راه , پای گریز , تاب نگاه

Let's block ads! (Why?)


مطالب رزسایت
بازدید : 0 يکشنبه 3 بهمن 1395 زمان : 9:38


روانشناسی، عشق من
مشاوره، تمام هوش و حواس من
تنها به یک دلیل زنده ام
که در راه عشقم رو به اوج پا نهم
دگر چیزی از این دنیا نمی خواهم
تنها دلیل نفس کشیدنم را یافته ام
اگر به هدفم نرسم، همان بهتر که بمیرم

Let's block ads! (Why?)


مطالب رزسایت
بازدید : 0 يکشنبه 3 بهمن 1395 زمان : 1:23


روانشناسی، عشق من
مشاوره، تمام هوش و حواس من
تنها به یک دلیل زنده ام
که در راه عشقم رو به اوج پا نهم
دگر چیزی از این دنیا نمی خواهم
تنها دلیل نفس کشیدنم را یافته ام
اگر به هدفم نرسم، همان بهتر که بمیرم

Let's block ads! (Why?)


مطالب رزسایت
بازدید : 0 شنبه 2 بهمن 1395 زمان : 21:53

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود


موضوعات مرتبط: شعر قدیم ، حافظ
برچسب‌ها: حافظ , هر کرانه , تیر دعا , میانه , کارگر

Let's block ads! (Why?)


مطالب رزسایت
بازدید : 0 شنبه 2 بهمن 1395 زمان : 13:03


روانشناسی، عشق من
مشاوره، تمام هوش و حواس من
تنها به یک دلیل زنده ام
که در راه عشقم رو به اوج پا نهم
دگر چیزی از این دنیا نمی خواهم
تنها دلیل نفس کشیدنم را یافته ام
اگر به هدفم نرسم، همان بهتر که بمیرم

Let's block ads! (Why?)


مطالب رزسایت
بازدید : 0 شنبه 2 بهمن 1395 زمان : 13:03

با شنبه مهربان تر باشيم ...
شايد اگر زنگ بزنی و بگويی دوستت دارم
همين روزِ كاریِ سخت ،
مثل يك تعطيلی ناگهانی
مثل همان برف های بچگی ؛
دلچسب باشد !
مي دانی ؟
يكی بايد باشد كه هر شنبه يادت بياورد
با تو هر شنبه
شب های پنجشنبه است ...!


برچسب‌ها: ساينا سلمانی , با تو , شنبه , دلچسب , دوستت دارم

Let's block ads! (Why?)


مطالب رزسایت
بازدید : 0 شنبه 2 بهمن 1395 زمان : 9:33

بس که یاران در همین ویرانه‌ها گم گشته‌اند
می‌چکد اشکم ز چشم و خاک را بو می‌کند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: با اینکه من، شما و اکثر مردم کشورم ایران، آتش نشانان اسیر زیر آوار پلاسکو را حتی یک بار ندیده بودیم ...

با اینکه صدایی از آنها نشنیده بودیم، با اینکه ما را از گیر افتادن در آسانسور نجات نداده بودند، یا در مواقع بحرانی دیگر اینان به داد ما نرسیده بودید ...

اما همه و همه، از اعماق وجود برایشان نگران بودیم و هستیم ... گویا برادر خودمان زیر آوار گیر افتاده و سنگی به وزن ساختمان پلاسکو قدیم، روی سینه مان سنگینی میکند ...

دیشب که اعلام کردند پیکر دو تن از آتش نشانان شهیدمان را یافته اند، هری دلمان ریخت ... دنیا بر سرمان آوار شد ...

خدایا، مراقب مابقی آتش نشانان غیورمان باشد ... میدانیم اگر تو نخواهی برگی از درختی بر روی زمین نخواهد افتاد ...


برچسب‌ها: بیدل دهلوی , یاران , گم گشته اند , اشکم , چشم و خاک

Let's block ads! (Why?)


مطالب رزسایت

تعداد صفحات : 34

درباره ما
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
خبر نامه


معرفی وبلاگ به یک دوست


ایمیل شما :

ایمیل دوست شما :



چت باکس




captcha


پیوندهای روزانه
آمار سایت
  • کل مطالب : 348
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 3
  • باردید دیروز : 2
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 5
  • بازدید ماه : 43
  • بازدید سال : 43
  • بازدید کلی : 158
  • آخرین نظرات
    کدهای اختصاصی